تبليغاتX
داداشی من
دکتر علي شريعتي 
خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند

ستايش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گريستم ، گفتند بهانه است

خنديدم ، گفتند ديوانه است

دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم !

« دکتر علي شريعتي»

|+|
نوشته شده توسط داداش من در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 10:34 AM
حسودای بد جنس000 
هميشه هستند کساني که نميخواهند پرواز تو را ببينند ،

 تو به پرواز فکر کن نه به آنها

|+|
نوشته شده توسط داداش من در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 10:29 AM
.... 
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند

پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود....

|+|
نوشته شده توسط داداش من در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 10:28 AM
چشم چشم، دو ابرو 
چشم چشم، دو ابرو/

 نگاه من به هر سو/

 پس چرا نيستي پيشم؟/

 نگاه خيس تو کو؟/

 گوش گوش دوتا گوش، دو دست باز يه اغوش/

 بيا بگير قلبمو، يادم تو را فراموش...؟/

 چوب چوب يه گردن، جاي نري تو بي من/

 دق مي کنم ميميرم، اگه دور بشي از من/

 دست دست دو تا پا، ياد تو مونده اينجا/

 يادت مي ياد که گفتي:بي تو نمي رم هيچ جا....؟/

 من؟ من؟ يه عاشق، همون مجنون سابق

|+|
نوشته شده توسط داداش من در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 10:23 AM
به کجا، چنين شتابان؟ 
به کجا، چنين شتابان؟

 گون از نسيم پرسيد

 دل من گرفته زينجا، هوس سفر نداری، ز غبار اين بيابان؟

همه آرزويم اما، چه کنم که بسته پايم به کجا چنين شتابان؟

به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا، سرايم

سفرت به خير اما تو و دوستی خدارا چون از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتي به شکوفه ها، به باران برسان سلام ما را

|+|
نوشته شده توسط داداش من در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 10:21 AM
@:- 
از روی همه شرمنده ام

|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 4:39 PM
همه اینا امتحانیه. میخوام ببینم وبلاگه خودمه 
هرگز از مرگ نهراسیده ام،

 اگر چه دستان اش از ابتذال شکننده تر بود.

 هراس من- باری- همه از مردن در سرزمینی ست،

که مزدِ گورکن، از بهای آزادی یِ آدمی، افزون باشد

|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 4:33 PM
123 امتحان میکنیم 
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 4:30 PM
گل فروش 
اگه يه روز تو رو فروختم،

 فكر نكن آدم فروشم،

من گل فروشم.

|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 4:25 PM
با عرض پوزش 
با عرض معذرت به علت گرفتاریهای مربوط به انتخاب رشته بنده نمیتوانم خدمت برسم

 انشالله اینقدر خدمت میرسم که دیگه رام ندین.

|+|
نوشته شده توسط داداش من در سه شنبه 9 مرداد1386 و ساعت 1:11 PM
فرمایشات امام علي (ع)  

امام علي (ع) فرمود:

آنان که به من بدي کردند مرا هوشيار کردند.

آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگي آموختند.

 آنان که به من بي اعتنايي کردند به من صبر و تحمل آموختند.

 آنان که به من خوبي کردند به من مهر و وفا و دوستي آموختند

|+|
نوشته شده توسط داداش من در سه شنبه 9 مرداد1386 و ساعت 1:4 PM
 
بهتون بگم که قبول شدم

به موقش میگم چه رشته ای

فعلا خدانگهدار

|+|
نوشته شده توسط داداش من در سه شنبه 9 مرداد1386 و ساعت 12:41 PM
 
پدرم در اومد با سنجش. این که باز نمیکنه

|+|
نوشته شده توسط داداش من در سه شنبه 9 مرداد1386 و ساعت 11:31 AM
hello 
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

بدم اومد وقتی وبلگم رو دیدم اخه .........................

بازم ممنونم که در این مدت بازم به فکرم بودین

|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 6:46 PM
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام 

گفتمش دل ميخري؟

پرسيد چند؟!

گفتمش دل مال تو تنها بخند خنده کرد

 و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود

|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 6:39 PM
التماس دعا 
سلام

ببخشید که نمیتونم لطفتون رو جبران کنم و بهتون سر بزنم.

بابت عکس ها هم دیگه نمیدونم چه کار باید بکنم. اگه راه کاری هست که بتونه کمکم کنه ممنون میشم اگه بهم بگید.

.

.

. تو رو خدا سر نمازهاتون دعام کنید خیلی گرفتارم .

از یک طرف کنکور از طرف دیگه تهمتا و کارهای دشمنان به ظاهر دوست داره داغونم میکنه.

 

جون عزیزاتون سر نماز و دعا هاتون منو فراموش نکنید

التماس دعا

|+|
نوشته شده توسط داداش من در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 6:2 PM
لینک همیشگی 

ساحل نشین اشک

|+|
نوشته شده توسط داداش من در سه شنبه 14 فروردین1386 و ساعت 5:6 PM
عجب بارونیه 
 به به عجب بارونیه

من که داشتم درس میخوندم

خوش به حال کسانی که ۱۳ بدر رو زیر بارون گذروندن خوش به حالشون...

|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 13 فروردین1386 و ساعت 7:5 PM
دوستي و سيمان  

دوستي مانند ايستادن روي سيمان خيسه.

اگه بموني رفتنت محال ميشه و

اگه زود بري جاي پات براي هميشه باقي مي مونه

|+|
نوشته شده توسط داداش من در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 8:24 PM
سال نو مبارک 
سال نو مبارک

 

|+|
نوشته شده توسط داداش من در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 7:50 PM
خدا مرا ببخشد 

وقتي که بچه بودم

 هر شب دعا ميکردم که خدا يک دوچرخه به من بدهد .

بعد فهميدم که اينطوري فايده ندارد .

پس يک دوچرخه دزديدم و دعا کردم که

 خدا مرا ببخشد

( بعد از کنکورم یه چیز خیلی مهم در این مورد میخام بگم)

|+|
نوشته شده توسط داداش من در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 7:25 PM
چارلي چاپلين  
شايد زندگي آن جشني نباشد كه آرزويش را داشتيم اما حالا كه ناخواسته به آن دعوت شده ايم بهتر است تا مي توانيم برقصيم (چارلي چاپلين )
|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 11:37 AM
تفاوت عاقل و دیوانه 
عاقل به کنار جوي پي پل مي گشت

ديوانه پا برهنه از آب جوي گذشت
|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 11:34 AM
طبیعت انسان 
روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند، تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد : چرا عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي؟ مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اينست که عشق بورزم. چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتاً نيش ميزند؟
|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 11:32 AM
ترقی 
پياده
 
در شطرنج اگر تا آخر راه ادامه بدهد ،
 
وزير مي شود...!!!
|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 11:28 AM
قناعت 
اسکندر مقدوني در سي و سه سالگي در گذشت روزي که او اين جهان را ترک ميکرد مي خواست يک روز ديگر هم زنده بماند-فقط يک روز ديگر- تا بتواند مادرش را ببيندآن 24 ساعت فاصله اي بود که بايد طي مي کرد تا به پايتختش برسداسکندر از راه هند به يونان بر مي گشت و به مادرش قول داده بود وقتي که تمام دنيا را به تصرف خود درآورد باز خواهد گشت و تمام دنيا را يکپارچـه به او هديه خواهد کردبنابراين اسکندر از پزشکا نش خواست تا 24 ساعت مهلت براي او فراهم کنند و مرگش را به تعويق اندازندپزشکان پاسخ دادند که کاري از دستشان بر نمي آيد و گفتند که او بيش از چـند دقيقه قادر به ادامهء زندگي نخواهد بوداسکندر گفت:"من حاضرم نيمي از تمام پادشاهي خود را- يعني نيمي از دنيا را در ازاي فقط 24 ساعت بدهم"آنها گفتند:"اگر همهء دنيا را هم که از آن شماست بدهيد ما نمي توانيم کاري براي نجاتتان صورت بدهيم امري غير ممکن است"آن لحظه بود که اسکندر بيهوده بودن تمامي کوششهايش را عميقا" درک کردبا تمام داراييش که کل دنيا بود نتوانست حتي 24 ساعت را بخردسي و سه سال از عمرش را به هدر داده بود براي تصاحب چـيزي که با آن حتي قادر به خريدن 24 ساعت هم نبودمتوجه شد که به خاطر اين دنياي واهي بايد با نوميدي و محروميت کامل جهان را ترک کندتمام مردان جاه طلب با نا اميدي از دنيا مي روند بيشتر انسانها در نا اميدي زندگي مي کنند و در نا اميدي از دنيا مي روندقناعت به سادگي يعني درک اين نکته که خواسته ها در زندگي غير عقلايي و احمقانه اند
 از سخنان و تعاليم آچـاريافيلسوف معاصر هندي
|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 11:27 AM
نیازمند کمک های سبزتان هستم 
به من بدبخت بینوا کمک کنید

بده در راه خدا

.

.

خفه شدم

هرکاری میکنم امار افراد انلان درست بشه .نمیشه

.

.

بده در راه خدا

صد در دنیا هزار در اخرت نصیبت بشه

.

پیشونیت چیزای خوبی نشون میده. میگه که میتونی کمکم کنی....

.

برم پای درس و مشقم

مثله اینکه زده به کلم

.

همواره منتظر کمک های سبزتان هستم

 

|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 10:15 AM
وردار بیا دیگه. خسته نشدی از مسافرت. 

|+|
نوشته شده توسط داداش من در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 9:33 AM
معامله......... " اینم بخونید بد نیس( البته اگه زیاد وقت دارین)" 
خواستن = توانستن
پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است
.
پدر به نزد بيل گيتس مي رود

.
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است
.
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود

.
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

.
و معامله به اين ترتيب انجام مي شود
.
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد

|+|
نوشته شده توسط داداش من در شنبه 21 بهمن1385 و ساعت 12:50 PM
دو تا عسک (نخاشی) خشنگ 

یه عسک(نخاشی) دیگه

|+|
نوشته شده توسط داداش من در شنبه 21 بهمن1385 و ساعت 12:33 PM

ساعت:

دقیقه:

ثانیه:

زمان:

بهترین کدهای جاوا اسکریپت در www.irLearn.com